.. بله .. اینبار هم از آن وقتهایی ست که قسم می خورم باید چیزی بگویم .. اما نه از آن حرفهای بودار .. از همین حرفهای دم دستی که بظاهر گفتن و نگفتنش هیچ فرقی نمی کند .. بظاهر هیچ در پشت خود ندارد .. اما همین که بخودت اثبات کنی هنوز می توانی دردهات را کلمه کنی خوب است .. کلمه می تواند بیرون بریزد .. می تواند از وجودت خداحافظی کند و گورش را گم کند .. درد نه .. درد همین تو می ماند .. یا دردی نمودار تولید می کند .. یا غمبادی! پدیدار .. همین حرفهای مستعمل .. در همین عصر ابری زمستانی .. در همین هوای ِتاریک خانه .. که فقط صدای ظرف شستن ِ مامان می آید ..
آدم آهنی نیستم .. اما مثل آدم آهنی زندگی می کنم ..
در کسری از ثانیه آن وجود ِ خنده روی ِ خوش می رود توی خودش .. از کنار هم چیدن گزاره هایی خواه درست یا غلط .. از تولید نتیجه ای از آن گزاره های کذایی ..گزاره ها آه ..
بدش می آید
از در بیست سالگی هنوز نان خور ِ یکی دیگر بودن ..
از گوش مخملی بودن ..
از زیر ِچکمه های حرف های طعنه دار و نگاه های طعنه دار له شدن ..
از آن انتظار ِ کُشنده ..
از دیدن ِ سیب هایی که گمان می کرده چیده ست اما مال ِ درختی دیگر بوده اند ..
از دیدن ِ اینکه تلـ.ـویزیون شده تنها سرگرمی ِ مادر ..
از دیدن تکاپوی بی وقفه چندش آور ِ خود و اطرافیان برای بدست آوردن هیچ .. تصور کن .. سه ماه تمام صبحهای زود بلند می شوند می روند سر کلاس .. گوش می دهند .. خودکار حرام میکنند .. صبحانه می سوزانند .. اکسیژن هدر می دهند .. پول به تاکسی می دهند .. راه می روند .. که بعد یک روزی یک نمره ای بگیرند .. که این نمره بشود یکی از 3 تا از 144 تا واحد .. که بشود جزئی بسیار کوچک از معدل ِ یک لیسانس ِ سه تا نقطه .. که مثلا یک روزی یک جایی آن معدل به هیچ حواله شود برای استخدام در یک شرکت ِ سه نقطه ی دیگر ... می بینی .. تکاپوها همگی چندش آور و رو به هیچند .. یا مثلا آن راننده تاکسی .. سر ِ صد تومن چانه می زند .. که مثلا آن صد تومن را بگیرد .. از صد نفر که آن صد تومن را بگیرد .. تازه می شود ده هزار تومن .. تازه شاید بتواند یک کیلو گوشت بخرد .. گوشت بخرد ببرد برای زن و بچه ای که آن را در یک چشم بهم زدن به انرژی برای تکاپویی برای هیچ تبدیل کنند .. فقط یک کبک ِ واقعی می تواند از این تکاپوی برای هیچ چشم بپوشد ........
گزاره ها را دیدی ؟ .. نتیجه ی ماخوذه را ببین .. یک بیست ساله ی مچاله شده در خود با چشمهایی بی فروغ و عاری از هر برقی ، با دستهایی بیهوده ، با ذهنی خالی . عاری از ذره ای شوقی !