خروش و ولوله در جان ِ شیخ و شاب انداز ..

 

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

!!!

حقیقتا اتفاق جالبی بود فیلتر.ینگ وبلاگم .. من نسخه پشتیبان تهیه کردم از وبلاگ و در صورت رفع فیلتر نشدن به مکان جدید کوچ خواهم کرد .. صرفا این رو خواستم عرض کنم که هر ظلمی پیش از اون که مظلوم رو آزار بده ظالم رو آزار داده .. اگه با فیلتر شدن ِ اینجا فقر و گرفتاری و بدبختی و هزار درد دیگر از مردم حل میشه من از خدامه!!! ...

فعلا حرف دیگری ندارم ..

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

مچاله

.. بله .. اینبار هم از آن وقتهایی ست که قسم می خورم باید چیزی بگویم .. اما نه از آن حرفهای بودار .. از همین حرفهای دم دستی که بظاهر گفتن و نگفتنش هیچ فرقی نمی کند .. بظاهر هیچ در پشت خود ندارد .. اما همین که بخودت اثبات کنی هنوز می توانی دردهات را کلمه کنی خوب است .. کلمه می تواند بیرون بریزد .. می تواند از وجودت خداحافظی کند و گورش را گم کند .. درد نه .. درد همین تو می ماند .. یا دردی نمودار تولید می کند .. یا غمبادی! پدیدار .. همین حرفهای مستعمل .. در همین عصر ابری زمستانی .. در همین هوای ِ‌تاریک خانه .. که فقط صدای ظرف شستن ِ مامان می آید ..

آدم آهنی نیستم .. اما مثل آدم آهنی زندگی می کنم ..

در کسری از ثانیه آن وجود ِ خنده روی ِ خوش می رود توی خودش .. از کنار هم چیدن گزاره هایی خواه درست یا غلط .. از تولید نتیجه ای از آن گزاره های کذایی ..گزاره ها آه ..

بدش می آید

از در بیست سالگی هنوز نان خور ِ یکی دیگر بودن ..

از گوش مخملی بودن ..

از زیر ِ‌چکمه های حرف های طعنه دار و نگاه های طعنه دار  له شدن ..

از آن انتظار ِ کُشنده ..

از دیدن ِ سیب هایی که گمان می کرده چیده ست اما مال ِ درختی دیگر بوده اند ..

از دیدن ِ اینکه تلـ.ـویزیون شده تنها سرگرمی ِ مادر ..

از دیدن تکاپوی بی وقفه چندش آور ِ خود و اطرافیان برای بدست آوردن هیچ .. تصور کن .. سه ماه تمام صبحهای زود بلند می شوند می روند سر کلاس .. گوش می دهند .. خودکار حرام میکنند .. صبحانه می سوزانند .. اکسیژن هدر می دهند .. پول به تاکسی می دهند .. راه می روند .. که بعد یک روزی یک نمره ای بگیرند .. که این نمره بشود یکی از 3 تا از 144 تا واحد .. که بشود جزئی بسیار کوچک از معدل ِ یک لیسانس ِ سه تا نقطه .. که مثلا یک روزی یک جایی آن معدل به هیچ حواله شود برای استخدام در یک شرکت ِ سه نقطه ی دیگر ... می بینی .. تکاپوها همگی چندش آور و رو به هیچند .. یا مثلا آن راننده تاکسی .. سر ِ صد تومن چانه می زند .. که مثلا آن صد تومن را بگیرد .. از صد نفر که آن صد تومن را بگیرد .. تازه می شود ده هزار تومن .. تازه شاید بتواند یک کیلو گوشت بخرد .. گوشت بخرد ببرد برای زن و بچه ای که آن را در یک چشم بهم زدن به انرژی برای تکاپویی برای هیچ تبدیل کنند .. فقط یک کبک ِ واقعی می تواند از این تکاپوی برای هیچ چشم بپوشد ........

گزاره ها را دیدی ؟ .. نتیجه ی ماخوذه را ببین .. یک بیست ساله ی مچاله شده در خود با چشمهایی بی فروغ و عاری از هر برقی ، با دستهایی بیهوده ، با ذهنی خالی . عاری از ذره  ای شوقی !

 

 

 

  
نویسنده : من ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

بیداری

و یادمان باشد بگوییم به دوستانمان
که دیگر بار
اگر شوریدند
ابتدا تیرهاشان جهالت را نشانه رود ،نه ظلم را

 

پ.ن: داشتم فایل های تکست قدیمی مو نگاه می کردم .. توش چیزای قشنگی دیدم.. این متن هم اون تو بود .. نمی دونم از کی هست اما واقعا قشنگه و البته حقیقی .. خبر خوب اینکه یکی از دوستهای دو آتشه ام همین امروز sms ای از نوع ارسال برای همه برام زد که نشونه کوچکی بود از اینکه اونهم داره از خواب خرگوشی بیدار میشه ...

  
نویسنده : من ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

گوش مخملی ها

.. یعنی یک وقتهایی هست که حقیقتا زبانت قفل می شود .. می مانی چه بگویی .. در حالیکه که حاضری قسم بخوری که باید چیزی بگویی .. چون یک جورهایی این سکوت دارد بدجور کشدار می شود .. و دارد بدجوری حالت را بهم می زند .. حس می کنی شده ای یک گوش مخملی ِ آرام و با وقار ،‌ که هر قدر هم تیپا بخورد .. هر قدر هم ده برابر توانش بارش کنند .. هر قدر هم کمرش بشکند زیر حجم ِ عظیم ِ بار .. باز با چشمهای ِ زلال ِ  درشت ِ معصوم و احمقش درست به روبرو نگاه می کند .. گوشهای مخملی ش را قدری تکان می دهد و براه خود ادامه می دهد .. به حمل ِ بار  ادامه می دهد .. بعضا دمی بجنباند و عطسه ای بکند .. یا پلکی بزند که مگس ها را از روی چشمش بپراند .. اما اصلا انگار آن تیپا ها و آن اضافه بارها را نمی بیند .. خب او یک گوش مخملی ِ واقعی ست ..

می خواهم بگویم انقدر از سکوت بیزارم .. انقدر از تیپا خوردن و دم برنیاوردن متنفرم .. انقدر منزجرم از اضافه بار .. انقدر دلگیرم از مگس ها .. انقدر .......

یک جورهایی کم کم می فهمی که واقعا گوش مخملی شده ای .. از ابهت اسب وار و هوش و غیرت ِ قدیمی ات هیچ خبری نیست ... و یا حتی شده ای کبک .. یا سنجاب .. یا اصولا هر جنبنده ای که توی سوراخ سنبه ای بتواند قایم شود .. که چیزهای را نبیند .. یا اگر هم نتواند قایم شود .. بتواند گوش مخملی وار به راهش ادامه دهد و حداکثر پلکی بزند که مگسها را از روی چشمهاش بپراند ....

می خواهم بگویم انقدر دلم برای یورتمه رفتن در بیشه زار و از آب ِ یخ ِ چشمه نوشیدن و زیر ِ نور ِ ماه خوابیدن و روزها را آن طور که یک گوش مخملی ِ واقعی دوست دارد  طی کردن ، تنگ است ..

 

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

46

یک نَفس وجود دارد و آن نَفس  ِ غم گریزی ست؛ به شیوه های مختلف

یکی مثل این پسرک بیرون ِ خانه فریاد میکشد:استقـ.ـلال 2-1 باخت! و عمیقا از بیان ِ این جمله احساس شادی می کند، از بیان ِ شکستِ حریف؛ و نه پیروزی ِ خود. با سرگرم شدن با یک بازی..

یکی با التذاذ از فرو رفتن در خود ِ غم، غم گریزی می کند.

یکی مثل من، از بیان ِ آن به طور دقیق و کامل احساس بهتری پیدا میکند . و یا با فراموشی. خواندن ِ " اقلیت" .

و باز هم یکی مثل ِ من؛ در غم ِ وجود شرایط کثیف اطراف؛ مُهر ِ خاموشی بر لب میگیرد؛ به این گونه از این غم میگریزد.

اما  عامل ِ غم انگیز در ذهنمان در تمام ِ طول مدتی  که سعی داریم از آن بگریزیم، استمرار دارد....استمرار غم؛ نفرت؛ خشم؛ از ظلم و چیزهای دیگر ؛ ... علی رغم تلاشهای منظممان برای رهایی از آن..

تو مپندار که خاموشی ِ من   هست برهان ِ فراموشی ِ من...

  
نویسنده : من ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

45

11


بدانید و آگاه باشید. که این ثمره و نتیجه ی درسی ست که با اشتیاق ِ تمام در تمام ِ طول ترم سر جلساتش حاضر میشدی؛ بی هیچ غیبتی؛ همواره قبل از شروع کلاس حاضر بودی؛ تا این حد به درس عشق داشتی؛ به استاد تو دلت آفرین می گفتی که انقدر خوب درس می دهد؛ خوب می خواندی اش؛ و امتحانش بهترین امتحان ِ تخصصی بود که در تمام عمرت داده بودی ......... بله. یازده تمام. این است ثمره ی عشق ِ به علم و این مزخرفات. این است...... این است.

5 روز ِ تمام با استرس روزی هزار بار بروی توی سایت.. بعد بفهمی که نمره ها را زده اند به دیوار! برو دانشگاه اما ندانی از بین هزار دیوار  کدام دیوار.. دست از پا دراز تر برگردی خانه .. شب با پرس و جو معلوم شود که کدام دیوار!!! دوباره فردا صبح که امروز باشد بروی پیش ِ آن دیوار ِ معلوم الحال.. و ببینی که دیوار خالی ست.. مجددا با پرس و جو متوجه شوی که نمره ها از دیوار کنده شده(!) و در سایت است. ایضا دست از پا دراز تر بروی سایت دانشگاه.. ببینی جای  نفس کشیدن نیست .. بروی کافی نت .. ببینی پر است .........و خلاصه آنقدر به این فرآیند ادامه دهی و آنقدر جان بکَنی .. تا بلخره نمره خوشگلت را ببینی ...همانجا یخ کنی و هزار بار توی دلت بگویی.. حیف از آنهمه تکاپو ... حیف .. حیف........................

بماسی روی صندلی کافی نت .. به مثابه جسد پاشی بروی .. سر خیابون تاکسی بگیری.. و حتی اصلن آنقدر حال نداشته باشی که به راننده که آهنگ ِ حسین.مُـخـ.ـته!!!! اش دارد می رود روی اعصابت بگویی کمش کن ... و آنقدر بلند باشد صدا که استخوان قفسه سینه ات بلرزد!!!...سوار تاکسی ِ خط بعدی شوی و  پلیس راننده بخت برگشته را سر هیچ و پوچ جریمه کند.. دوباره اعصابت خط خطی تر از قبل شود .. و اخلاق ِ خوش راننده  با وجود جریمه شدن را که ببینی .. دوباره اعصابت خرد شود چرا که بفهمی آنقدر حقیری که از یک نمره کذایی از صبح داری می لرزی از عصبانیت .. آنوقت این راننده .......این راننده ی خوش اخلاق..... که از صورتش از سیلی سرخ است............ آخ خدا

و به یاد دیروزت بیوفتی....... و بگویی چگونه می شود که انقدر خدا اصرار دارد گـهی پشت ِ زین و گهی زین به پشت را این روزها با گوشت و پوست و خون بهت بفهماند ......... یاد دیروزی بیوفتی که 180 درجه با امروز ِ سیاه فرق داشت ... دوباره دیدی آن دوست ِ دوست داشتنی و زلال را ... با هم قدم زدید .. پارک رفتید و قرآن جیبی به قیمت 1000 تومان!!! از پسربچه ای سمج خریدی .. که مثلا خدا خوشش بیاید..... و حس کنی با این کارت سنگ ریزه انداختی داخل ِ چاه به امید ِ پر شدن ِ چاه ... قدم زده باشی و حرف زده باشی و از سـ.ـیا.ست ِ کثیف گفته باشید و شعر خوانده باشید و آه کشیده باشید و ... آخر سر بیخیال ِ همه ی قضایا بروید توی آفتاب نیمروزی ِ بوف ِ تیراژه ... با هم بودنی ... به بهانه ی خوردن! یک ساعتی آنجا بودن و باز هم شعر و ابرا.هیم ر.ها خواندن و خندیدن و در درون گریستن و ........بعد از با هم به آن دانشگاه ِ مسخره رفتن ؛ بروید توی بهشت .. شهر ِ کتاب ... بین آنهمه آدم ِ توی کتاب وول بخورید و هی از اسم کتابها دلت قیلی ویلی برود و بگویی: " نمایشگاه کتاب همه شان را میخرم" ... و بعد که کتابی خریدید کم کم قصد رفتن کنید .. و در تمام مسیر هی دستهاتان باهم یکی باشد و چشمهاتان در هم خیره ... که دوستت دارم .......و این شود اسباب خیره سری ِ بعضی ذکور که بهتان تیکه بیندازند مدام ..... و محلشان ندهید و دوباره بخندید ... و تمام شود یک روز ِ خوب ........


 و حالا فقط این سوال توی ذهنت پر رنگ شود که واقعا چرا انقدر حقارت؛ که از یک نمره ی کذایی .. هنوز آن هورمون ِ شل کننده دست و عضلات در اثر غم و استرس ِ زیاد، توی تمام جانت وول می خورَد و ول کنت نیست.............. واقعا چرا؟ .. مگر نه آنکه روزی هزار بار به دلیل اتفاقات ِ مختلف، بیت ِ فردوسی را تکرار میکنی که : از این خویشتن کشتن اکنون چه سود؟ / چنین رفت و این بودنی کار بود ......  و مگر نه اینکه کلاً به درک ....... پس چه مرگم است ..

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

44

alexander rybak-fairytale

شاید از دیروز ده دفعه این آهنگ رو گوش کردم... داشتیم برمیگشتیم فکر میکردم ارزش هر آهنگ دقیقا مال ِ خود آهنگ نیست .. مال حسیه که از اون گرفتی...

امروز اون دفتر چهل برگ رو برداشتم و از صفحه اولش شروع کردم.....

یکی از آرزوهام همچنان نواختن قسمتهای ویلن آهنگهاییه که عاشقشونم .. مثل اینی که اسمش اون بالاست و میخوام ده دفعه دیگه هم گوشش بدم.....

مستور می خونم...بیشتر از همیشه.... حتی قصه های تکراری که قبلن خوندم .. حتی همه اونهایی که میدونم آخرش چی میشه ..معلوم نیست این لعنتی چرا تو همه قصه هاش اندوه کشونده ... همون بود که رفتم سراغ اون دفتر چهل برگ نارنجی.....

دیشب کتابای کنکور هنرو نگاه میکردم .. حسّم قوی تر از قبل شد به اون تصمیم .. و افسوس اومد سراغم که چرا امسال اینکارو نکردم.. و گفتم بعد: این یه سال هم بگذره سرم خلوت تر میشه برای خوندن .... و حس کردم چقدر چیز تو دنیا هست که دوست دارم کشفشون کنم ........

بعد از عکسای اون کیف پوله از کارت اهدا که رفت دلم سوخت .. رفتم امروز تو سایت تجدید ارسالو زدم.. ازم دلیل خواست:متاسفانه کیف اینجانب مورد سرقت قرار گرفته.... خدا رو شکر که روح ِ اینجانب مورد سرقت قرار نگرفته....

 

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

400

 

 

الملکُ یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم

......................

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

هشت ِ بهمن

1. وای یعنی من با این آهنگ دیوونه میشم.  ای که به عشقت زنده منم  ِ‌ پروین.. تو ترافیک چراغ قرمز سازمان برنامه یدونه بنز قدیمی مشکی 6 در با اون راننده ای که ظاهرش با اون سبیلای باحالش و کله کچلش که کاملا با ماشین میومد، این آهنگو گذاشته بود .. اونقد دلم میخواست ماشین نره جلو اون بنزه بیاد این آهنگو گوش بدم کنارش.. هی اون بره جلو ما بریم جلو .. محو نشه صداش ...

امروز روز خیلی خوبیه .. روز آزادی ! .. نظر.یه یَک سوالای آسونی داده بود که داشتم از خوشحالی می مردم سر امتحان .. خودشم میومد هی کمکت می کرد سر کلاس! .. کار درستی نیست که به بچه ها راهنمایی می کنه ولی خب دیگه .... تازه جواب یکی از سوالام تو یکی از سوالای دیگه بود! .. اینو هم دادیمو موقع تحویل برگه به اون مراقب زشت اخمو، یه حس باحالی همه  وجودمو فرا گرفت! .. البته قبل امتحانم افتاده بودم رو همین دنده شوخی . هره کره الکی با همه .. حمیده میگفت خوشالیا! .. : میخوایم تعطیل شیم دیگه .. بعد امتحانم هی هرکی میومد کلی با آب و تاب ازش می پرسیدم چیکار کردی و اینا .. صبـ.ـا حالش زیاد خوب نبود .. دیشب تازه 1 دهم جزوه رو خونده بود .. میگفت به همه : حلالم کنید دیگه .. گفتم چه خبره مگه؟ گفت میخوام برم شیراز .. گفتم شیراز بری چیکار .. گفت میخوام خودمو پیدا کنم .. گفتم مامانتینا می ذارن تنهایی بری شیراز؟! .. گفت اونا اصن به من کاری ندارن .....
اومدم از دانشگاه .. دم میدون با فا.طمه دوست پیش دانشگاهیم که اون موقعها که استرسی بودیم کلی با هم جنگ اعصاب داشتیم(!) قرار گذاشته بودیم  بریم یه وری .. خیلی خیلی خوشحال بودم که میخوام ببینمش .. اون موقع که پیش بودیم عمرا فک نمی کردم یه روزی با همین آدمی که انقد ازش متنفر بودم اون موقع انقد صمیمی بشم .. کاری م نمی کرد بیچاره .. هی دستشو موقع اومدن سر خط می کوبید رو میز میز میلرزید اعصابم خورد میشد! مگس رد میشد اعصابم خورد میشد! ..چه آدمای بیخودی شده بودیم پیش دانشگاهی...... رفتم یه همشهری خریدم اومدم دیدم داره میاد .. دیگه جیغ و ویغ و بغل و ... تاکسی گرفتیم رفتیم تیـ.ـراژه .. از کنار سقف های بلند و آینه های زیر پله و کف سُر سُری و مغازه های آشغال فروشی ش گذشتیم و رفتیم اون بوف ِ گرونفروش ِ دوست داشتنی ش.. اونجا با بچه های نامرد دانشگاه می رفتیم قبل اینکه از اخلاق فجیعشون خبردار شم .. چقد دوسشون داشتم ..... رفتیم دیدیم هنوز مشتری راه نمیده.. 3 ربع تا دوازده مونده بود ..از کنار مغازه های خوشگل گذشتیم و حرفهایی از همه رنگ زدیم .. از اونی گفت که از ترم قبل تو یونی شون میخوادش و تریپ ازدواجه و ظاهرا اینم بدش نمیاد و ... البته این مال ِ اولای بحث بود .. بعد شَستم! خبر دار شد که بعله .. اینم وابسته ش شده و اگه نشه ضربه میخوره و .رو اون صندلی های ما بین آشغال فروشی های وسط نشسته بودیم .... تا بلخره بوف باز کرد و رفتیم و استخون مرغی با 2 باریکه گوشت! با نام فیله سوخاری خوردیم و یه عالمه سس رو اون سالاد ِ گـُنده دادیم و خندیدیم و حرف زدیم و عکس گرفتیم و ... دم رفتنی گفتم بهش برام یه یادگاری بنویس : ... دوستت دارم...
دم پل عابر جدا شدیم و هرکی سی ِ خانه ی خویش .... احساس لذت واقعا دست داد بهم بعد مدتها.........



2. خیلی جالب نیست که توی شرایط جوی(!) اینچنینی ِ دور وبرت .. بیای و از روزمرگی هات بنویسی .. اما دیگه اینجا واسه من تریبونی واسه فریاد نیست .. من بجای داد مقابل بیداد فعلا مسکوتم .. درست وغلطشو نمی دونم اما فعلا دوست دارم مسکوت باشم .. اینجا فعلا واسه من فقط حکم یه دفترچه خاطرات داره .. شاید همین فردا تغییر کاربری داد! نمی دونم .. اما فعلا از داد و بیداد های الکی علیه بیداد های راستکی خسته م ........خسته

3. علی رغم میل باطنی م مجبور شدم کامنتای اینجا رو تاییدی کنم .. بچه های خودمون مطمئن باشن همیشه کامنتشون تایید شدست .. این فقط یه فیـ.ـلتره واسه کامنتای نامربوطی که جاشون اینجا نیست ...

4. احساس فراغ بـــــــــــــــال همچنان !!!

5. از غم ِ هجر مکن ناله و فریاد که دوش  ............  زده ام فالی و فریاد رسی می آید 

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

← صفحه بعد