یک قلب می تپد

 
 

روزهایی دیگر

 
 

دست مزن، چشم، ببستم دو دست
راه مرو، چشم، دو پایم شکست
حرف مزن، قطع نمودم سخن
نطق مکن، چشم ببستم دهن
هیچ نفهم، این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی ِ انسان مکن
لال شوم؛ کور شوم؛ کر شوم
لیک محال است که من "خر" شوم

-----------------------------------


مرا
به تاب تحمل فرا بخوان
به صبوری
ز لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی
از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش
مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش


 

 

نگارنده

من

 

دوستان

زمزمه شبانه

میترا خدای مهر

عاشقانه های ری را

آرامش آنسوی خیال

زندگینامه

A M E N T I A

طلوع مهر

حدیث بی قراری ماهان

ویولت

مطرود

آسمان آبی - محبوبه

یک روز به شیدایی ، در زلف ِ تو آویزم

یـــوتــــاب

خواب گریز

پرنده ای به نام آذرپاد

شبانه های بی تو

خوشه چین

وصله های زندگی من

کافه نشین

به پسرم و پرستوي مهاجر

روزهای بی تو بودن

آدمانه ترین اعترافات

تنهاگذر

یادداشت های یک تارای بی پروا

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت...

خانوم شانن

نوشته های زنجبیلی

دست نوشتهای من

مردی که خیالش راحت بود

روزهای من و عزیزانم

همیشه ... رامونا

پیکس

آسـمان ابـری چـشمانم

تو را من چشم در راهم

گریه بهاری

کنتراست

Calabros

یکی که هنوز می خنده

جوراب پاره، انگشت آزاد

تک مضراب های تنهایی

خلوتکده

تراموا

من

کاریکاتوریست ِ درک نشده

شهاب،پسر معمولی

سیگار و اسپرسو

مینیمال های من

یک نفر شورشی

تا بی نهایت دور

آشیق سرسونت

lost of words

خرمگس خرفت

طنین زندگی

داغون روزگار

رقص آشفته

حد بی نهایت

تب 40 درجه

من هستم

اسپایدرمرد

سولی لوگ

مرد پائیزی

تیر آهن 18

دوست 114

نوستالوژیک

یادداشتهای یک دختر ترشیده

خرمگس

اعترافات یک سیب زمینی

سیگاری

ویارهای پسری آبستن

راه نو

بلاگر ها

نیم تنه

انفرادی

رفا

 

مطالب اخير

!!!

مچاله

بیداری

گوش مخملی ها

46

45

44

400

هشت ِ بهمن

..شــــــــ

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

آذر ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

شهریور ۸٧

امرداد ۸٧

تیر ۸٧

خرداد ۸٧

بهمن ۸٦

دی ۸٦

آذر ۸٦

آبان ۸٦

مهر ۸٦

شهریور ۸٦

امرداد ۸٦

تیر ۸٦

امرداد ۸٥

تیر ۸٥

خرداد ۸٥

اردیبهشت ۸٥

فروردین ۸٥

اسفند ۸٤

بهمن ۸٤

دی ۸٤

آذر ۸٤

آبان ۸٤

شهریور ۸٤

امرداد ۸٤

تیر ۸٤

خرداد ۸٤

اردیبهشت ۸٤

فروردین ۸٤

اسفند ۸۳

بهمن ۸۳

دی ۸۳

آذر ۸۳

آبان ۸۳

شهریور ۸۳

امرداد ۸۳

تیر ۸۳

خرداد ۸۳

اردیبهشت ۸۳

فروردین ۸۳

اسفند ۸٢

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

مچاله

.. بله .. اینبار هم از آن وقتهایی ست که قسم می خورم باید چیزی بگویم .. اما نه از آن حرفهای بودار .. از همین حرفهای دم دستی که بظاهر گفتن و نگفتنش هیچ فرقی نمی کند .. بظاهر هیچ در پشت خود ندارد .. اما همین که بخودت اثبات کنی هنوز می توانی دردهات را کلمه کنی خوب است .. کلمه می تواند بیرون بریزد .. می تواند از وجودت خداحافظی کند و گورش را گم کند .. درد نه .. درد همین تو می ماند .. یا دردی نمودار تولید می کند .. یا غمبادی! پدیدار .. همین حرفهای مستعمل .. در همین عصر ابری زمستانی .. در همین هوای ِ‌تاریک خانه .. که فقط صدای ظرف شستن ِ مامان می آید ..

آدم آهنی نیستم .. اما مثل آدم آهنی زندگی می کنم ..

در کسری از ثانیه آن وجود ِ خنده روی ِ خوش می رود توی خودش .. از کنار هم چیدن گزاره هایی خواه درست یا غلط .. از تولید نتیجه ای از آن گزاره های کذایی ..گزاره ها آه ..

بدش می آید

از در بیست سالگی هنوز نان خور ِ یکی دیگر بودن ..

از گوش مخملی بودن ..

از زیر ِ‌چکمه های حرف های طعنه دار و نگاه های طعنه دار  له شدن ..

از آن انتظار ِ کُشنده ..

از دیدن ِ سیب هایی که گمان می کرده چیده ست اما مال ِ درختی دیگر بوده اند ..

از دیدن ِ اینکه تلـ.ـویزیون شده تنها سرگرمی ِ مادر ..

از دیدن تکاپوی بی وقفه چندش آور ِ خود و اطرافیان برای بدست آوردن هیچ .. تصور کن .. سه ماه تمام صبحهای زود بلند می شوند می روند سر کلاس .. گوش می دهند .. خودکار حرام میکنند .. صبحانه می سوزانند .. اکسیژن هدر می دهند .. پول به تاکسی می دهند .. راه می روند .. که بعد یک روزی یک نمره ای بگیرند .. که این نمره بشود یکی از 3 تا از 144 تا واحد .. که بشود جزئی بسیار کوچک از معدل ِ یک لیسانس ِ سه تا نقطه .. که مثلا یک روزی یک جایی آن معدل به هیچ حواله شود برای استخدام در یک شرکت ِ سه نقطه ی دیگر ... می بینی .. تکاپوها همگی چندش آور و رو به هیچند .. یا مثلا آن راننده تاکسی .. سر ِ صد تومن چانه می زند .. که مثلا آن صد تومن را بگیرد .. از صد نفر که آن صد تومن را بگیرد .. تازه می شود ده هزار تومن .. تازه شاید بتواند یک کیلو گوشت بخرد .. گوشت بخرد ببرد برای زن و بچه ای که آن را در یک چشم بهم زدن به انرژی برای تکاپویی برای هیچ تبدیل کنند .. فقط یک کبک ِ واقعی می تواند از این تکاپوی برای هیچ چشم بپوشد ........

گزاره ها را دیدی ؟ .. نتیجه ی ماخوذه را ببین .. یک بیست ساله ی مچاله شده در خود با چشمهایی بی فروغ و عاری از هر برقی ، با دستهایی بیهوده ، با ذهنی خالی . عاری از ذره  ای شوقی !

 

 

 


دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin